تبليغاتX
قاب شکسته

قاب شکسته
فلسفه ی دوباره ی ترس
می ترسی

از ساعت های دوباره

و شعر نوشتن در صفحاتی که

پشت شان سیاه است.


-«خدا را چه دیدی؟

شاید آفتاب

از همین صفحه ی پشت نویسی شده طلوع کند»!


ماهی

همیشه در جریان رودخانه است

بهتر است این را قبول کند.


لينك | نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:52 توسط امین|
پیرمرد، خود شراب بود.
          پیرمرد، همیشه انارهای باغ خودش را شراب می کرد. انارهای دیگران را هم می گرفت و برایشان شراب می کرد.

          یک روز پیرمرد مرد و دیگر هیچ کس شراب نخورد.


لينك | نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:4 توسط امین|
تجاوز

          ما متجاوزیم. حتی هر وقت به دنیایی وارد می شویم که قبلاً برای ما هم تدارک دیده شده است، جای دیگران را تنگ تر می کنیم. این را وقتی وارد کوپه شدیم، از حالت عادی بقیه ی مسافرین فهمیدم، شاید هم تصوّر کردم. به نظرم، طبیعتاً آن ها خوشحال تر می بودند اگر ما جا می ماندیم. غریزه هم همینطور حکم می کند، مثل غریزه ی چند دانه اتم گاز.

         غریزه حکم می کند متجاوز باشیم.


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 6:36 توسط امین|
یادداشتی که شاید در آینده برای یک داستان به دردم بخورد.

          کشف یک اتفاق جرئت می خواهد. در آمیختن با چیزی تازه، نیاز به شکستن یک دنیا دارد. این است که همیشه ترس بر سر راه کشف حقایق تازه است.

          ذهن محافظه کار، که به پناه بردن بر قوانین و عادات، عادت دارد، می خواهد پرده را تنها وقتی بدرد که حقیقت پشت پرده را لمس کرده است و پارادوکس همین جاست. نرسیدن همین جاست.

          این ذهن، منتظر یک اتفاق تازه است. این اتفاق باید تکان داشته باشد، ترس داشته باشد و هیجان. ولی با لمس لطیف حقیقت تازه، این هیجان کم می شود. در این حالت، حقیقت تازه، کشف شده است در حالی که هنوز کشف نشده است. نتیجه آن است که دیگر عجله ای نیست.


لينك | نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:19 توسط امین|
تنوع
دنبال یک عزای تازه ام

 

وقتی همیشه

                 مثل قطره

در هیجان افتادن باشی

و نرسی،

خسته می شوی

و می گویی شاید دارم دور سیاره ی لجن ها

برای همیشه

می گردم

و می گردی

دنبال یک چاه، سر راهت

که پر ِ لجن است

و صدا می کنی

شلپ!

 

۶ مهر ۸۸

۱۰:۱۸


لينك | نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:47 توسط امین|
پنجره را شاید روزی باز گذاشتم
سراپا نور می شوی

به اتاق طبقه ی بالا می آیی

و دنباله ات در چشم ات جمع می شود

 

با ردای سفیدت

از پله ها پایین می آیی

رو به روی من

روی مبلی می نشینی که می تواند بقلت کند

از هر آغوشی

اما

می گریزی

 

من

ـ سیاه ِ سیاه ـ

گلوله های هفت تیر را می چرخانم

اسلحه اما

پر ِ پر است

 

دو نقطه می کارم

یکی میان دو ابروی تو

و یکی روی شقیقه ی من

نقطه

نقطه!

مرداد ۸۸


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 11:26 توسط امین|
پاییز
نفس شب بریده بود

که پیرمرد ِ خسته از خواب پرید

از پله ها پایین رفت

خورشید نقاشی روی دیوار را پاک کرد

پای دیوار نفس راحتی کشید

و همیشه خوابید.


لينك | نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 18:53 توسط امین|
سیاره ها
ماه کامل

بالای سر لودر گرسنه

در تاریکی.

 

مسافر مست گفت:

«لودر عزیز!

هیچ می دانید

برادرتان هم

در ماه

دارد «ماه» را می خورد؟»

 

شاید آغاز این شعر

پایان خوبی هم باشد

این طوری

من و تو

تا ابد

از دور

دور هم می چرخیم.


لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:44 توسط امین|
Chaos (بی نظمی)
لباس پلیس می پوشم

سر چهار راه می روم

و تمام چراغ ها را

سبز می کنم!


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:27 توسط امین|
پیمان + ه
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد

ازسر پیمان گذشت بر سر پیمانه شد


لينك | نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 18:40 توسط امین|