از ساعت های دوباره
و شعر نوشتن در صفحاتی که
پشت شان سیاه است.
-«خدا را چه دیدی؟
شاید آفتاب
از همین صفحه ی پشت نویسی شده طلوع کند»!
ماهی
همیشه در جریان رودخانه است
بهتر است این را قبول کند.
یک روز پیرمرد مرد و دیگر هیچ کس شراب نخورد.
ما متجاوزیم. حتی هر وقت به دنیایی وارد می شویم که قبلاً برای ما هم تدارک دیده شده است، جای دیگران را تنگ تر می کنیم. این را وقتی وارد کوپه شدیم، از حالت عادی بقیه ی مسافرین فهمیدم، شاید هم تصوّر کردم. به نظرم، طبیعتاً آن ها خوشحال تر می بودند اگر ما جا می ماندیم. غریزه هم همینطور حکم می کند، مثل غریزه ی چند دانه اتم گاز.
غریزه حکم می کند متجاوز باشیم.
کشف یک اتفاق جرئت می خواهد. در آمیختن با چیزی تازه، نیاز به شکستن یک دنیا دارد. این است که همیشه ترس بر سر راه کشف حقایق تازه است.
ذهن محافظه کار، که به پناه بردن بر قوانین و عادات، عادت دارد، می خواهد پرده را تنها وقتی بدرد که حقیقت پشت پرده را لمس کرده است و پارادوکس همین جاست. نرسیدن همین جاست.
این ذهن، منتظر یک اتفاق تازه است. این اتفاق باید تکان داشته باشد، ترس داشته باشد و هیجان. ولی با لمس لطیف حقیقت تازه، این هیجان کم می شود. در این حالت، حقیقت تازه، کشف شده است در حالی که هنوز کشف نشده است. نتیجه آن است که دیگر عجله ای نیست.
وقتی همیشه
مثل قطره
در هیجان افتادن باشی
و نرسی،
خسته می شوی
و می گویی شاید دارم دور سیاره ی لجن ها
برای همیشه
می گردم
و می گردی
دنبال یک چاه، سر راهت
که پر ِ لجن است
و صدا می کنی
شلپ!
۶ مهر ۸۸
۱۰:۱۸
به اتاق طبقه ی بالا می آیی
و دنباله ات در چشم ات جمع می شود
با ردای سفیدت
از پله ها پایین می آیی
رو به روی من
روی مبلی می نشینی که می تواند بقلت کند
از هر آغوشی
اما
می گریزی
من
ـ سیاه ِ سیاه ـ
گلوله های هفت تیر را می چرخانم
اسلحه اما
پر ِ پر است
دو نقطه می کارم
یکی میان دو ابروی تو
و یکی روی شقیقه ی من
نقطه
نقطه!
مرداد ۸۸
که پیرمرد ِ خسته از خواب پرید
از پله ها پایین رفت
خورشید نقاشی روی دیوار را پاک کرد
پای دیوار نفس راحتی کشید
و همیشه خوابید.
بالای سر لودر گرسنه
در تاریکی.
مسافر مست گفت:
«لودر عزیز!
هیچ می دانید
برادرتان هم
در ماه
دارد «ماه» را می خورد؟»
شاید آغاز این شعر
پایان خوبی هم باشد
این طوری
من و تو
تا ابد
از دور
دور هم می چرخیم.
سر چهار راه می روم
و تمام چراغ ها را
سبز می کنم!
ازسر پیمان گذشت بر سر پیمانه شد