سنگفرش ها رو محکم می کنی
با پاهایی که رسالتی ندارند
به جایی نمی روند
برای گنجشک ها سوت می زنی
دلم برای گربه های لاغر پایین شهر
دلم برای سیگاری که نصفه خاموش
برای نابغه ی پیاده روی
نمی سوزد
بی اتفاق ترین داستان ممکن
قلمی است که به دست تو داده شود
ــ استعدادی که تلف می شود ــ
بمبی که خرجش را موش پیاده رو
خورده است.
۲۴ شهریور ۹۰
فاوست می خواند
دیده اید آیا تا به حال
کسی منتظر شلیک یک عابر به ماشین اش
سف بچسبد به صندلی و
شعر بنویسد؟
دیده اید کسی درست از زمانی که بخواهد زیبا شود
و از زمانی که بخواهد زیبا نباشد؟
وقتی زمان نمی ایستد
وقتی «نجات دهنده در گور خفته است»
من کسی را می شناسم
که وقتی می خندد تمام موجودات
واقعاْ عاشقش می شوند
شاعری را که پشت فرمان
راس ساعت ۶ صبح
شعر را تنها نجات دهنده می دانست
اینجا حکم ها ساعت ۶ اجرا می شوند
وقتی شیشه ی جلوی ماشین
عاشق لمس لبخندی می شود که
تمام دنیا واقعا عاشق اش اند
شاعر شبیه یک زندانی حبس ابد می شود
که دوربین، از پشت شیشه ی خونی او را قاب کرده
شاعر شبیه شاعری می شود
که شعرش را پیدا کرده
۷خرداد۹۰
یک علامت تقسیم عمودی می بینی
که دو نقطه را جدا می کند
یکی تویی
که دنبال مخاطب عام می گردد
بچه ها را با واقیت روبرو می کند
هر روز، سه بار، جلوی تلویزیون، روبروی گلوله
و با پول هایی که قرض گرفته
پول چاپ می کند
آن یکی
عاشقی است که روی دیوار،
چشم های تیرخورده ی تو را می کشد
و حصار نفرینش را بلندتر
تا معنایی برای زندگی پیدا کند
احساس می کنم
آسمان هم بین ما
مساوی تقسیم نمی شود
و فرزندانمان
این دیوار را دور تا دور زمین
امتداد خواهند داد
این دیوار
رابطه ی من و توست
اگر بشکنیمش
همدیگر را نمی شناسیم
با نگاهی به آلبوم The Wall اثر معروف گروه پینک فلوید
بلاگفا نظرات شما رو ثبت نمی کنه. از اونجا که نظراتتون در مورد این کار آخری یا هر کار دیگه ای خیلی برام مهمه، لطفا بفرستیدشون به: amin.arabi@gmail.com
ممنونم.
به م.س.
نرده ها را می جوید و
عکس می گرفت، عکاس باشی
کمی بعد، سگ باوفا
زیر باران گل دفن شد
همه فکر می کردند این یک بازی بیش تر نیست
این اصلا تعیین کننده نبود که سگ، توله هایی داشته باشد
یا این که کسی، به کسی ظلم کرده است
فردا، چیزی دیده نمی شد
انگار از شانس سگ بدبخت
دنیا وسط این بازی تکراری
تمام شده بود.
این تعیین کننده نبود
که خورشید از شمال جنگ، طلوع کند
یا این شب کویری
قهوه ی صلح را مثل زهر مار
کشنده کند
و جنگجو این را نمی فهمید.
-« این می تواند تنها داستانِ یک طرفه یِ همیشه یک سر باختِ نامتقارنِ ناهمه چیز باشد»!
تازهِ جنگجو
توله هایش را آزاد کرده بود
و حصار دریده شده بود
و تازه عکاس باشی سعی می کرد
فال های بی معنی حافظ را پاک کند
می شد امید داشت این دفعه
سگ، ارباب بشود
ارباب، سگ
درست همینجا
دکمه ی قرمز را جلوس سگ گذاشتند
و به او فهماندند که این بهترین راه است
که او هیچوقت پیروز نخواهد شد
که شیشه ی عمر ارباب را آرام بگذارد زمین
و دکمه ی اتمام بازی را
فشار بدهد.
۴ اسفند ۸۹
می ریزی روی بوم هوا
و نفس کشیدن فقط واسطه است.
خصوصاً وقتی ویرانی
و سازت خراب خراب می شود
روی بوم خیابان ها
می ریزی،
«یا ابوالفضل» پشت کامیون
فقط واسطه ای است که نمی بینم
این معجزه ی توست
سیم که خراب می شود
و تو لاینقطع، موج می زنی
می پاشی روی بوم فضا
خون فقط واسطه ای است
که خط ممتد تو
حکمرانی کند.
۲۲ نوامبر ۲۰۱۰
۱۴:۱۱
دانشکده مکانیک
تاریخ را میلادی می دهم چون گوشیم فقط میلادی دارد.
من و زنی که تازه توی کله ام جا کرده است
یعنی چیزی حدود هزاران ساعت
برخورد
انفجار
آتش بازی
و دو سیاره ی سوخته
سقوط کنان
لخت
با هجوم فشفشه های خاطره
عجیب است
خیلی هم عجیب است
۳۰ نوامبر
کتابخانه دانشکده مکانیک خواجه نصیر
حق داری از من بخواهی
با هم
از این پل عبور کنیم
ــ گذرگاهی که آماده کرده بودم
ولی حالا کسی پایه هایش را سست کرده
و تو نمی فهمی
یا باور نمی کنی ــ
ساده ترین راه این است
که بنشینیم توی ماشین
با هم، خوش
با یقین
استارت بزنیم
و
برویم هوا
۵ آبان
ساعت 9:15 صبح
عباس آباد
نوشته ی بلند را نویسنده دوست دارد، نوشته ی کوتاه را خواننده. من امشب یک کار بلند خواهم نوشت. حس می کنم اتفاقات بزرگی باید در من و متنم بیفتد.
پیر و مرشد چیز خوبی است، خصوصا برای یک آدم شکست خورده و درمانده. منظورم کسی نیست که حوصله ی فکر کردن ندارد و آن را به پیرش می سپارد. منظورم یک آدم پررو است که دیگر واقعا درمانده است و نمی داند چه باید بکند و چیزی شبیه پر سیمرغ احتیاج دارد.
سیمرغ هم چیز خوبی است، خصوصا وقتی که رستم تمام اعتقاداتش را در فرزندش بسته بود و فرزندش بزرگ می شد. تنها چیزی که رستم به خاطر می آورد این بود که کودکش هرروز او را بیش تر شیفته ی خود می کرد و امروز، مثل روزی که خود رستم از دست پدر جهیده بود، سهراب از دست رستم سر خورد و رفت توی رودخانه. بدبختی آن جا بود که سال ها پیش از آن که رستم، زال را بپیچاند، زال سیمرغ را پیچانده بود و امروز نه سیمرغی بود و نه زالی.
این است که رستم داشت فکر می کرد که گاهی پیر و مرشد چیز خوبی است، خصوصا برای یک آدم درمانده.
۲۸اردیبهشت ۸۹